۱۳۹۰ آبان ۱۹, پنجشنبه

۱۳۹۰ مهر ۱۵, جمعه

رجعت

یه مدّتی بر می‌گردم به اون بلاگفای خراب‌شده.
آدم بلاگر دیده باشه و بره بلاگفا؟ خاک تو سر این فیلترنت!

۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

بیا بریم اونجا که شباش...

کاش نمی‌دانستیم زمین گرد است، یا خورشید دور زمین می‌گردد یا همین هزار کوفت و فلان دیگر
شاید یک روزی دم غروب
بساطمان را جمع می‌کردیم و راه می‌افتادیم سمت نا‌کجا آبادی
بفهمیم خورشید کجا می‌خوابد

پـ.نـ: سنگفرش‌هاش لابد باید طلایی باشند

۱۳۹۰ شهریور ۲۷, یکشنبه

g+

این گوگل پلاس خیلی احمق است یا خدا خیلی مهربان، هر چقدر × کنار اسمت را در لیست ساجسشن‌ها می‌زنم،
دوباره از نو اسمت را می‌آورد و ساجست می‌کند.

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

من، تو، نور، فاصله

هر چه جسم به منبع نور نزدیک‌تر شود، ناگزیر سایه‌اش بزرگ‌تر می‌شود
چند وقتی بود به این موضوع فکر می‌کردم. به اینکه چه طور ممکن است یک نفر نزدیک نور بشود و عدّه‌ی زیادی را از نور محروم کند؟
چند روز پیش از مترو بر می‌گشتم خوابگاه،
ماه روبروی من وسط آسمان بود به اضافه‌ی چند لکّه ابر.
این سؤال دوباره در ذهنم خودنمایی کرد، ناغافل جواب دادم: 
هر چه جسم به منبع نور نزدیک‌تر شود، ناگزیر سایه‌اش بزرگ‌تر می‌شود، هر چه سایه‌ی جسم بزرگ‌تر شود، دیگران بیشتر از قبل به خاطر وجود وی، و بیشتر به خاطر نزدیک بودن وی به نور، از نور محروم می‌شوند، مگر
آن جسمی که شفّاف باشد...
پـ.نـ: این حکایت خیلی چیز‌هاست.
پـ.نـ: تازه الان فهمیدم که به خاطر چند لکّه ابر روی ماه به جواب سؤالم رسیدم!

۱۳۹۰ شهریور ۲۱, دوشنبه

zip keep

شاید سکوت چیز خوبی باشد، امّا خفه شدن اصلاً چیز خوبی نیست.
پـ.نـ: خوشحالم که دوباره شروع کرد ...

۱۳۹۰ شهریور ۲۰, یکشنبه

پیرهن مشکی من...

بعضیا مثل پیرهن مشکی می‌مونن،
سالی ۱۰ روز به درد می‌خورن، مگه این‌که فاجعه‌ای به بار بیاد!

۱۳۹۰ شهریور ۱۸, جمعه

۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

نوستالژی؟ ای کاش... (۲)

نمی‌دونم چیا رو،
فقط می‌دونم حاضرم خیلی چیزا رو بدم تا یه بار دیگه 
صبح مادرم تو حیاط از خواب بیدارم کنه،
گل‌محمّدی‌های باغچه رو بو کنیم و صلوات بفرستیم...

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

نوستالژی؟ کاش...

کاش یک روزی را در خاطرم داشتم که بودی...
این جوری خیلی غریبانه است دوری‌ات

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

"وقتی ایدئولوژیها تغییر می کنند" یا "ردپای رقیب"

تا قبل از این فکر می کردم هیچ احساس خاصی نباید نسبت به رقیبم داشته باشم. البته الان هم چندان احساس خاصی نسبت به رقیبم ندارم. راستش را بخواهید اگر همین الان که از پله ها بالا می روم ببینمش احتمالا لبخندی هم نثارش می کنم. اما از وقتی شناختمش یک حس غمگین بودن خاصی پیدا کردم.
البته غمگین که تقریبا همیشه ی خدا به صورت مازوخیستی هستم. اما این حس هم یک جورایی خاص است. نه اینکه اعتقاد داشته باشم از طرف چیزی کم ندارم یا فلان. اتفاقا خوب که فکر می کنم هزار و یک نکته (حالا شاید دو سه تا، فرقی نمی کند) پیدا می کنم که چرا باید رقیب من باشد اما همه ی اینها در مقابل بعضی مسئله های دیگر کوچک و مسخره به نظر می رسند.
از یک طرف سعی می کنم ذهنم را به چیزهای دیگری (غیر از مشغله های دو سه سال اخیر زندگی ام که اغلب جنس مخالف بوده) مشغول کنم تا از مد فکری گند قبلی بیرون بیایم و از طرف دیگر این خود باعث یک نوع درگیری های ماورایی در ذهنم شده است. ته مایه های مذهبی ذهنم (که به سبب خانواده همیشه وجود داشته اند) شروع کرده اند به پر رنگ شدن و یک چالش عجیب در من ایجاد کرده اند. در صورتی که سر این دوراهی تصمیم بگیرم یا باید رسما مرتد بشوم یا از فردا نیم متر ریش بگذارم و غیر از مادر و خواهرم با هیچ مونث دیگری صحبت نکنم. البته راه سومی هم این وسط هست که اسمش را از قدیم گذاشته اند کوچه ی علی چپ. اینکه کلا همه ی این تفکرات را به تخمم هم حساب نکنم و مثل باقی این ملت سعی کنم یک دین من در آوردی برای خودم دست و پا کنم که هر چیزی که دلم بخواهد را جایز بشمرد و هر چیزی که از آن بدم بیاید را حرام.

اندک تفاوت من و این مردم

به مقدس بودن اعتقاداتم ایمان دارم، اما نه به خاطر اینکه "باید" مقدس باشند،
به خاطر اینکه مقدس "هستند".

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

یادش به خیر

هر از چند گاهی بهش بگویید یادش به خیر،
بعد که پرسید یاد چه چیزی؟ ازش بخواهید همه ی آن خاطراتی که می توان برایشان گفت یادش به خیر را در ذهنش مرور کند.
بازی جالبی می شود.

تناسخ

تجربه نشون داده که همه ی پایان های زندگیم، حداقل برای یک بار هم که شده دوباره از نو شروع میشن،
شاید با یه دوره ی زمانی کوتاه تر
و باز هم به همون شکل اول تموم میشن
این بار اما 
اون قدر جرئت ندارم که منتظر باشم این پایان دوباره شروع بشه، سخته

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

شانه ی دلبری به سرت
چنگ زده ای به تنه ی خاطراتم
و یادت هر ثانیه 1432 بار به من سر می زند
پـ.نـ: کاش سلیمان بودم...

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

آره عمو جون!

رسمه که بچه ها نمره شون کمتر از اون چیزی بشه که انتظارشو دارن، فکر می کنن واسش زحمت کشیدن، حقشونه، ناراحت میشن، صداشون در میاد، خب حقم دارن، منم همین طوریم.
اما ندیدم یه نفر باشه که اعتراض کنه بگه این چه آز دیتابیسی بود که ما پاس کردیم؟ همه هم شدن 18-19. هیشکی نیس که بگه بابا این چه نمره ایه؟ از کجا اومده؟
خودمو میگم، خداییش قبل اینکه پاس کنم یه کمی بیشتر از دیتابیس بلد بودم تا بعدش، تو این یه ترم یه چیزایی یادم رفت.

۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه

۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

آهـــ

انقد که دلم گرفته، دلم می خواد برش دارم بزارم یه گوشه، یه دو سه سال بگذره، بعد برگردم گرد و خاکو از روش فوت کنم، اون روزی که دیگه دیدن اسمت این قدر منو به هم نریزه!

پـ.ن: حالا فردا یا پس فردا، واسه من توفیری نداره، مهم اینه که می خوام برم مهمونی، ولی دلم گرفته، مثه اون بچگیا که بهونه می گرفتم تا نازمو بکشن ببرن مهمونی. حالا ولی یه فرق داره، مهمونی رو پایه ام، دلم می خواد برم بشینم دُرُس پیش صابخونه...

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

زهیر 1


زهیر نام کتابی از پائولو کوئلیو است. تنها کتابی است که از این نویسنده خوانده­ ام، بنابراین توضیحی ندارم در مورد نویسنده اش بدهم. کتاب را کسی به من توصیه نکرده بود اما از خواندنش بسیار راضی­ ام. خیلی ساده، بازمانده­ ای بود از ساکنان قبلی یکی از اتاق­ های خوابگاه و به دلیل تمام شدن کتاب­ هایی که از نمایشگاه خریده بودم تصمیم گرفتم بخوانمش.
قصه، قصه­ ی نویسنده­ ای شهیر است که کارش را با ترانه نویسی آغاز کرده و بعد نویسنده شده­ است. در هر دو بخش اقبال خوبی داشته، زندگی بسیار عالی در نظر بسیاری از مردم این روزگار- و پول و همسر خوبی که عاشقش باشد و ... تا اینکه همسرش ترکش می­ کند. نویسنده­ ای که همه­ ی زندگی­ اش را بر پایه­ ی آزادی بنا نهاده و آزادی را این جور تعریف می­ کند: "آزادی بی­ تعهدی نیست، آزادی توانایی انتخاب، و تعهد به آن انتخاب است." به نظر من و شاید خیلی­ های دیگر این حرف­ ها در واقع نظر نویسنده­ ی اصلی کتاب است. نویسنده­ ی متروک قصه چندان نشانی از تعهد به ازدواج ندارد!
ناگهان در می یابد که همسرش تمام فضای ذهنش را پر کرده و عنوان زهیر که به نظر می­ رسد باید طبق مقدمه­ ی کتاب ظهیر باشد!- از همین­ جا نشئات گرفته است. بقیه­ ی قصه به مرور گذشته­ ی نویسنده و تلاشش برای بازگرداندن همسرش می پردازد. مسلماً مسیری که کوئلیو به نویسنده­ ی کتاب تحمیل می­ کند تا برای رسیدن به همسرش طی کند مسیری از جنس مسیر­های هر روزه نخواهد بود. افراد عادی کمکی به وی نخواهند کرد. آدم­ هایی که به وی کمک می­ کنند مسیر را بیابد باید نگرشی عمیق­ تر به مفاهیم زندگی مدرن نویسنده داشته باشند. این را در جای­ جای کتاب می­ توان دید. مثلاً جایی که کوئلیو در یک جلسه­ ی عجیب در یک رستوران مردمی را به تصویر می­ کشد که تصمیم دارند از دروغ­های عشقشان بگذرند تا حقیقت آن را دریابند یکی از حضار در جلسه در پی ارائه­ ی گزارشی از یک کارمند که از آمار ارتباطات بین کارمندان خبر می­دهد واکنش جالبی دارد: ”یکی از جوان­ هایی که لباسش باعث می­شود فکر کنی عضو یک گروه اوباش است، می­ گوید: وقتی پای آمار به میان می­آید، باید به آن احترام بگذاریم! ما همه به آمار اعتقاد داریم! آمار یعنی اینکه مادرم باید به پدرم خیانت کند، تقصیری هم ندارد، کارِ آمار است!“ این به چالش کشیدن­ های مسیر زندگی امروزی را که در کتاب به چشم می­ خورد دوست دارم.
یک جای دیگر نویسنده در مورد تنهایی می­نویسد، این هم به نظرم عقیده­ ی شخصی کوئلیوست که ظاهر شده است: ”بهتر است آدم گرسنه بماند تا تنها، چرا که وقتی تنهاییم، انگار دیگر بخشی از بشریت نیستیم، و منظورم نه تنهایی داوطلبانه، که تنهایی تحمیل شده است.“ در مورد این تنهایی نوشتم، در پست­های قبلی.
کتاب را آرش حجازی مترجم تخصصی آثار کوئلیو ترجمه کرده و نشر کاروان آن را به چاپ رسانده است. در اینجا بد نیست اشاره­ ای به کار ارزشمند آقای حجازی هم بکنم که در ترجمه­ ی این اثر دقت خوبی به خرج داده و آن واژه­ نامه­ ی کوچکش در آخر کتاب واقعاً برای امثال من لازم است.

زهیر 2

در مورد نوشتن یک کتاب، شاید عقیده­ ی خیلی­ ها باشد که نویسنده کتاب را نمی­ نویسد، این کتاب است که قلم نویسنده را انتخاب می­ کند و خودش را به دنیای بیرون عرضه می­کند. کتاب است که تصمیم می­ گیرد کی و کجا و به چه صورت نوشته شود.
در واقع تا به حال کتابی ننوشته­ ام، قضاوت مورد قبل را هم به عهده­ ی نویسنده­ ها می­ گذارم. پائولو کوئلیو را تنها می­ گذارم تا خودش به این نتیجه برسد که آنچه که در زهیر نوشته درست بود یا نه؟
مسئله­ ی من از دیدگاه یک خواننده، این بود که این کتاب من را انتخاب کرد تا بخوانمش، انتخاب کرد تا خوانده شود. در موقعیتی که همه چیز خوب پیش می­ رفت انتخاب شدم و همه چیز از هم پاشید. کتاب­ ها طوفان کاترینا نیستند، این را قبول دارم، نمی­ توانند یک زندگی مستحکم، یک ذهنیت با دوام را خراب کنند، اما باور کنید قدرت یک تلنگر برای بر هم ریختن یک ذهن آشفته را به خوبی دارند.
در  واقع این کتاب من را به فکر کردن وادار کرد، به اینکه در مورد نحوه­ ی زندگی پوچ خودم فکر کنم، درست مثل آن نویسنده، تصمیم بگیرم تا آن را دوباره از نو بسازم، درست مثل آن نویسنده، اما در نهایت چیزی که من می­خواستم و احتمالاً خود کوئلیو در نظر داشت- این نبود که من هم دقیقاً زندگی­ ام را مشابه آن نویسنده بسازم که من این طرف دنیا حداقل در ذهنم ارزش هایی بسیار متفاوت دارم. این مشکل بزرگی بود. اینکه در فضا رها شوی و ندانی دقیقاً چه باید بکنی. واقعیت وحشتناکی است. انسان از تمام مجهولات به صورت فطری می­ترسد. و من با خواندن کتاب فهمیدم که چقدر از خودم می­ترسم. این­ها واقعیت­ های وحشتناکی هستند و امیدوارم بتوانم از پسشان بر بیایم. شناختن مسیر درست شاید آن قدر­ها هم سخت نباشد اما مطمئن شده­ ام که پیمودنش دشواری­ های خاص خودش را دارد. با شرف بودن انتخاب کردن را می­ طلبد، اینکه انتخاب کنی کار­ها را بر مبنای توانایی­ ات انجام ندهی. تصمیم بگیری معیاری غیر از خودت برای انتخاب­ هایت داشته­ باشی. این­ ها دشوار است. شاید چون همه­ اش نیاز دارد به یک انگیزه­ ی قوی، به یک شناخت کامل که من ندارم!
در این بین فهمیدم که برای خیلی چیز­ها هنوز آمادگی ندارم. آمادگی ندارم مسئولیتی قبول کنم، شاید چون علاقه­ ای به انجام مسئولیت­ ها ندارم. زیر بار تعهد نرفتن، بهتر از زیر تعهد شانه خالی کردن بود و من این را انتخاب کردم.
من هم زهیر خودم را شناختم، اما به این نتیجه رسیدم که نیازی ندارم به اینکه دنبالش بروم تا دیگر زهیر من نباشد. بر عکس نویسنده­ ی داستان کوئلیو من از عشق ورزیدن به زهیری که تمام لحظاتم را گاهی پر می­کند لذت می­برم. مسلماً به اینکه روزی با بودن در کنار فرد دیگری خوشبخت می­ شود فکر خوشایندی نیست، به این­ ها مسلماً فکر نمی­ کنم اما به شاد بودنش فکر می­ کنم. به لبخندش فکر می­ کنم و لذت می­ برم. تصمیم گرفتم تا زهیرم را مثل یک گل مصنوعی در یک گلخانه نگه دارم تا اینکه به دنبالش بروم و تمام احساسم را طی چند سال زندگی زمینی نابود کنم. احمقانه باشد یا نه این تصمیم را گرفتم.

آره عمو جون!

این مردم شاید خواب باشن، ولی احمق نیستن!

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

تنهایی

اونی که نتونه با آدما ارتباط برقرار کنه تنها نیس،
اونی که نخواد با آدما ارتباط برقرار کنه خیلی تنها نیس،
اما بیچاره اونی که بخواد با آدما ارتباط برقرار کنه، ولی هر کاری کنه بقیه نفهمن چی داره میگه...

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

چند سال دیگه، یه همچین روزی

من یادم رفت شما یادتو باشه،
همسرم آزاده هر وقت دلش خواست منو ترک کنه.
با نفر اول تفاهم داشتم، هر دومون تقریباً به یه اندازه همو دوست داشتیم. یکی دو سالی میشه ازش خبری نیس.
نفر دوم بی اندازه منو می خواست، الان از اونم خبری نیس.
نفر سوم رو بی اندازه می خواستم، خب، زوری که نیس.

پ.ن: دیگه حالتی نمونده که امتحان بشه، به جز اونی که نه من دوسش داشته باشم نه اون منو!

۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

مترو

با تجربه هاشان همان قطار اول همه را هل می دهند و سوار می شوند.
معمولی هاشان هم سر قطار دوم به همین نتیجه می رسند.
خوب هاشان سر قطار ششم هفتم می ایستند جلوی در و منتظر می شوند کسی هلشان دهد تا سوار شوند.

۱۳۹۰ تیر ۸, چهارشنبه

هوای چشمای تو بارونیه...

هوای چشمات که آلوده باشه،
یحتمل بارونشم اسیدیه!

پ.ن: عنوان با صدای شهاب رمضان رو خیلی دوست دارم.

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

Henry's crime

Julie: Aren't you guys worried about getting caught?
Max : It's kind of a win-win situation for me.
Julie : Why?
Max: I like jail. 
هنری آدمیه که به معنای کلمه بی تفاوته، نسبت به همه چیز، نسبت به همه ی اتفاقاتی که میفته، یا می خواد بیفته...

۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه

رفتم سایت آقای مکارم قسمت استفتائات یه چیز خیلی جالب توجهمو جلب کرد. لیست پر بازیدترین گروه ها:
1-مسائل جنسی
2-ازدواج و زناشویی
3-متفرقه ازدواج و زناشویی
4- استمنا
5-نگاه
6-عقد موقت (متعه)
7-روابط زن و مرد
8-احکام عقد موقت
9-آمیزش با همسر در حال حیض
10-محرم و نامحرم
کاش خودشونم به این چیزا توجه کنن!

یه حس خیلی بد

آدمایی نصفه نیمه مذهبی مثل من، معمولا تنها می مونن، نه اعتقادشون به اندازه ی مذهبی هاس، نه می تونن مثل باقی مردم به خودشون بقبولونن که دین مثل روپوش آزمایشگاس

۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه

اینجا آدم ها روی زمین راه می روند و به ستاره ها دل می بندند، ستاره هایی که اگر دست یافتنی بودند ستاره نمی شدند...
پ.ن: وقتی میگن یه ستاره چند میلیون سال نوری با ما فاصله داره ناخودآگاه به این فکر می کنم که آیا این ستاره الان وجود داره؟ احتمالا نه!

تقویم

یه کم بعد از اردیبهشت، اردیجهنم میاد، نه؟

۱۳۹۰ خرداد ۲۷, جمعه

آره عمو جون

وقتی یکی ولت کرد رفت، جای اینکه بشینی دنبال عیباش بگردی، بشین دنبال عیبات بگرد...

۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

آره عمو جون

مردم آباد کردن آخرتشان را به دست کسانی نمی دهند که حتی از آباد کردن دنیای مردم عاجزند.

۱۳۹۰ خرداد ۱۷, سه‌شنبه

عمق دوستی هامان به اندازه ی تیغ دشنه ای است که در جگر یکدیگر فرو می بریم...

۱۳۹۰ خرداد ۹, دوشنبه

آخرش ریشه مونو می کنن

امروز دیدم یه عده از دخترای دانشگاه جلوی ساختمون ریاست جمع شدن، به خاطر حذف سهمیه ی دخترا توی کارشناسی ارشد، اما جالب اینجا بود که هیچ پسری اونجا نبود.
یه کمی احتمال میدم که می خوان رو پای خودشون وایسن، اما اگه ما پسرا هم همین جوری بشینیم اوضاع میشه مثل اون قصه ی موشه که توی مزرعه از بقیه ی حیوونا کمک خواست...

۱۳۹۰ خرداد ۳, سه‌شنبه

تنگ شده این دل

دلتنگم، اندازه ی سه چرخه ای که صاحبش بیست و دو سالش شده...

استخوان خوک

داشتم استخوان خوک و دست های جذامی مستور رو می خوندم، یه سری آدم که ارتباطی به هم نداشتن، و انگار قرار بود یه دفعه ای توی یه نقطه همه شون به هم پیوند بخورن، ولی آخرشم پیوندی در کار نبود!
یعنی فحش بود که به مستور دادم بعد خوندنش!

Mega mind, He was a quite man!

هر دو تا فیلم (البته مگامایند در اصل انیمیشنه) یه ماجرا بودند، با دو تا پایان مختلف.
پ.ن: پشت سر هم دیدنشون تصادفی بود، ما از این برنامه ریزیا نداریم!
کاش می شد
                یک وقتی...
                             یک جایی...
خودِ نوشتن، مثل جوهر خودکار می مونه واسه نوشتن!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

I feel guilty!

کفر گناه نمی آورد، گناه کفر می آورد، کفر حجاب است، حجاب مانع دید است، آنکه نمی بیند بیشتر گناه می کند، آنکه بیشتر گناه می کند بیشتر کافر می شود، آنکه بیشتر کافر می شود بیشتر نمی بیند ...

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۰, جمعه

برادرزادمه به خدا

با گوشی مامانش داره اس ام اس میده:
-همسترم گم شده، حالا تو دیگه تنها کسی هستی که من دارم.
- :-|

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

ریاضی مهندسی

قبل از امتحان حس کسی رو داشتم که تمام شب از صدای جفت گیری گربه ها خوابش نبرده بود، بعد از امتحان رفتیم فضا!
فکر می کنم این اولین امتحانیه که برام مهم نیس چند بشم، فقط مهم اینه که رفت پی کارش.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

مسابقات درون خوابگاهی

تو خوابگاه مسابقات PES (فوتبال کامپیوتری) گذاشتن با تیم های دو نفره، به تیم اول هم صد تومن جایزه میدن، مملکته داریم؟

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۴, شنبه

به خاطر یک جفت دمپایی

الان با احتساب من 6 نفر تو سایتن، هیچ دمپایی برای برگشت به اتاق وجود نداره!

ماجراهای اون ور آبی

از یه طرف کلی تو سر خودشون می زنن که اعدام کار بدیه، از طرف دیگه میرن سمت کمک پزشکی به خودکشی!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۹, دوشنبه

یک قسمت کوچک جهنم

نصف صورتم بی حس شده، نصف دیگه اش داره می سوزه، با قیافه ای که هر کی می بینه میگه صورتت چش شده؟ و من باید دو ساعت توضیح بدم که ...
باید تا فردا خلاصه ی یه کتاب 600 صفحه ای رو ترجمه کرده تحویل بدم، فقط سه تا فصلش تموم شده. سینرژی و نسکافه جواب نمیده، داره خوابم می بره...


۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۵, پنجشنبه

قصه نویس

شاید نویسنده ی قصه ی زندگی من نباشی،
بدان که تراژدی یا درام بودن قصه، درست در دستان توست

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۴, چهارشنبه

معلم روی سنگفرش

-بچه ها بیاین دعا کنیم بارون بیاد.
-خانوم معلم خدا دعای ما رو بر آورده نمی کنه.
-چرا بچه ها، شماها کوچولویین، خدا دوستون داره، حتما دعاتونو برآورده می کنه
-آخه اگه دعای ما رو برآورده می کرد الان شما مرده بودین
- :-|
منبع: اینترنت!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه

یک شب مهتابی، یک دریاچه ی عمیق

دریاچه آن قدر زلال بود که به جای عکس ماه، عکس خدا را می شد در آن دید.
و کمی آن طرف تر پسربچه ای که افسوس می خورد و جای خالی سنگریزه ها را در میان مشتش احساس می کرد.
پ.ن: کاش حداقل ماهی قرمزی برای دل دریاچه پیدا بشود

۱۳۹۰ فروردین ۳۱, چهارشنبه

فروغ روی سنگفرش

پنداشت اگر شبی ز سرمستی
در بستر عشق او سحر کردم
شب های دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگران به سر کردم

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

یک مقاطعی از زندگی هستن که هیچ کسی نمی تونه نقش این پیرمرد رو تو زندگی به جاش ایفا کنه، فقط حیف که ...

۱۳۹۰ فروردین ۲۴, چهارشنبه

خونه ی اول

بر می گردیم سر خونه ی اول، همون جایی که من باید تنهایی بشینم منتظر خبر نامزدی تو!
پ.ن: واقعا خیلی مفید بود، اینکه باهات حرف زدم، الان انگار یه دنیا سبک شدم.

آفتابه دزد دیده بودیم، این یکی رو نه! (اینجا خوابگاه است)

آخه الدنگ دیگه شورتو که نمی دزدن!

۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه

به مناسبت خرید وی پی ان

احتمالا اگه الان از سعدی می پرسیدن عامل بی عمل به چه ماند می گفت: به اینترنت بدون وی پی ان!

نخ سوم

این نخ دیگه اصولاً گهِ اضافه بود!

۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

من و لینکین پارک

مردم دنیا دو دسته ان، یا لینکین پارک دوست دارن، یا لینکین پارک گوش ندادن!

از تو نوشتن

همه ی قول و قرارها به هم می ریزه وقتی چشمم به عکست میفته، بد جور...
پ.ن: این مه که می نویسن اشتباهه، درستشو تو می دونی.

نخ دوم، سکانس دوم

دیشب نخ دوم هم کشیدم، ولی هم چنان احساس می کنم که معتاد نشدم، شاید به زودی تصمیم بگیرم که واقعا می خوام سیگاری بشم یا نه!

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

نخ دوم

در نهایت یه روز سیگاری میشم، به محض کشیدن نخ دوم...

ابرا و بارونا

ابرا پسرن، تمام قطرات بارون دختر،
این البته فقط یه نظر شخصیه اما خب، من برای خودم دلیل دارم.
ابرا پسرن، شیطون و بازیگوشن، یه جا نمی تونن وایسن.
بارونا دخترن، نازن.
ابرا پسرن، اگه نباشن خیلی زود گرمت میشه
بارونا دخترن، میان تا خیس بشی
ابرا پسرن، وقتایی که زیاد باشن می ترسی
بارونا دخترن، وقتایی که زیاد باشن افسرده میشی
ابرا پسرن میشن اون شکلی که می بینیشون
بارونا دخترن، هر رنگی که دوست نداشته باشن رو می شورن
ابرا پسرن، رنگ دارن
بارونا دخترن، صدا دارن
ابرا پسرن، سفیدشون خوبه
بارونا دخترن، نم نمشون خوبه
ابرا پسرن، بارونا ابرا درس میشن
بارونا دخترن، ابرا از بارونا درس میشن

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

به مناسبت تمیز کردن اتاق بعد از حدود 4 ماه

بدینوسیله مراتب تاثر و ناراحتی خودم از به فنا رفتن چند تَن باکتری -که در اتاق با ما همزیستی مسالمت آمیز داشتن- را اعلام می کنم!

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

once again: 500 days of Summer

بازم نشستم این فیلم رو دیدم، یه جورایی هر وقت دلم می گیره یاد این فیلم میفتم. فیلم جالبیه، جایی که انسان ها می خوان دوباره از معانی به کلمات برسن. از کلمات فرار می کنن، چون فکر می کنن این کلمات معنی لازم رو نمی رسونن، غافل از اینکه این آدما هستن که خودشون و احساسشون رو یکتا می بینن.
پ.ن: فکر می کنم اگه بین من و تو اتفاقی بیفته دقیقاً اتفاقیه که تو این فیلم افتاد.
پ.ن: این تفکر هم بدبینانه است هم منو داغون می کنه.

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

قانون بقای دمپایی

مقدمه: وقتی رسیدیم خوابگاه یه قانونی به نام قانون بقای دمپایی که می گفت: در خوابگاه دمپایی ها نه به وجود میان نه از بین می رن، بلکه از اتاقی به اتاق دیگر منتقل می شن. وقتی اینو شنیدم گفتم هه هه چه خنده دار. بعد از 5 ترم نتیجه گرفتم که این قانون خیلی ساده است، باید ورژن کاملشو خودم بنویسم:

در خوابگاه دمپایی هم هم به وجود میان، هم از بین میرن، هم از اتاقی به اتاق دیگه منتقل میشن. در این بین لنگه های راست به لنگه های چپ تبدیل می شن و تا به امروز مشاهده نشده که عکس این قضیه اتفاق بیفته!

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

داستان از دید سوم شخص

در قصه ی آدم و حوا و سیب،
خدا از همه غریب تر است،
همان که بعد از رفتن آدم و حوا تنها شد.

هفت سين امسال

هفت سين سه نفره،‌ چيزي نيست كه در خانواده من قابل تصور باشه...

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

طلا و مس

وقتی دلت گرفته باشه، شاید بتونی یه چند تا قطره اشک اون وسطا از چشمات صادر کنی.

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

این حافظه ی لعنتی

عطرت بدجوری تو یادم مونده...
بوی غریبگی بد جور اذیتم می کنه از اون به بعد

باران، باران، باران

این باران هم دل آزار میشه،
وقتی تو اون بیرون بدون چتر باشی...

۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

دلتنگی های سنگی

بعضیا دلشون می خواد وقتی پیر شدن معروف باشن. همه بشناسنشون. بگن فلانی بود که چه می دونم فلان شرکت بزرگ رو داشت، یا استاد فلان داشنگاه بود یا ...
وقتی من فکر می کنم به اینکه وقتی پیر شدم و زشت، قراره با چی منو به یاد بیارن، می بینم ترجیح میدم به جای یک مشت خزعبلات ریاضی و ... منو به شکل گل فروشی که گل شب عروسی دو نفر کارش بوده به یاد بیارن.
یه چیزی شبیه این رو بیشتر دوست دارم.
پ.ن: اینا دلتنگی نبود. دلتنگی اینه که یه دنیا حرف تو دلت جمع شده باشه، بعد طرف ازت خواسته باشه که هیچی نگی. کم کم باد می کنی و بوووووم!
اینو گفتم که اگه این روزا صدای بووووووم شنیدین زیاد تعجب نکنین.

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

حوایِ آدمِ دلِ من

سیب ها روی درخت های این سرزمین گندیدند،
کم کم باید بیایی حوا

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

ضرورت

ضرورت چیزی است که هرگز اتفاق نمی افتد،
اگر تو نخواهی...

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

شعر شاعر معاصر

والغزل و ما یشعرون!
پ.ن: منو باش چه امیدی داشتم بهش!
بعدنوشت: معنی ساده ای داره، قسم به غزل و آنچه می سرایند.

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

بین من و تو

کاش بین من و تو واقعاً هیچ چیزی نبود،
این همه فاصله بد جوری تو چشم می زنه...
پ.ن: احتمالا یه مدت درافت هایی که می نویسم از پست هام بیشتر بشه، رسما دارم پارانویید میشم!
پ.ن تر: بلاگ اسپات را خدا آزاد کرد!

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

همه مثل تو شده اند، از وقتی مثل همیشه نیستی...

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

Blue valentine

Dean: I feel like men are more romantic than women. When we get married we marry, like, one girl, ’cause we’re resistant the whole way until we meet one girl and we think I’d be an idiot if I didn’t marry this girl she’s so great. But it seems like girls get to a place where they just kinda pick the best option… ‘Oh he’s got a good job.’ I mean they spend their whole life looking for Prince Charming and then they marry the guy who’s got a good job and is gonna stick around.

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

دنبال لب های سنگفرش می گردید؟ نگاه کنید به جای پای "تو"، خوب نگاه کنید...

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

باغبان

خدا، باغبان خوبی است
تو را کاشته درست وسط سینه ام
من، گلدان خوبی نیستم
تو انگار دنبال گلدان دیگری می گردی
پ.ن: دست خودم نیست شاید، سنگفرش که گلدان نمی شود!

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

آبی آسمانی

شنا بلد نبودم، 
غرق شدم در آبی آسمانی لباسی که پوشیده بودی...

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

پیرمرد

  واقعا عجیب بود، ولی تو خونه اش احساس راحتی می کردم، انگار خونه ی بابام بود!