۱۳۸۹ بهمن ۸, جمعه

What is going to be your pray?

در این لحظه دو تا چیز هست که می خوام بدونم:
1- آیا واقعا منو دعا می کنی؟
2- اگه دعا کنی، چه دعایی می کنی؟
بعد نوشت: این سوال از یه شخص خاص بود!
ولی در کل ممنون که جواب دادین.
و در ادامه هم بگم که مشهد دعاتون کردم.

۱۳۸۹ بهمن ۶, چهارشنبه

احتمالا به زودی منو می کُشی، مثل همین پست، بدون هیچ عنوانی!

چسب از کجا بیارم؟

دلم برای خودم تنگ شده، از بس که به تو فکر می کنم!
پ.ن: بعد تو می گویی بچسب به زندگیت!!!

اُملت

خوبگاه یعنی جایی که تخم مرغ به اضافه ی رُب می شود اُملت!

۱۳۸۹ بهمن ۵, سه‌شنبه

بازی دو نفره؟

شاه دلم را بد جوری سرباز رُخت کرده ای
این چه رسم شطرنج بازی کردن است؟!

۱۳۸۹ بهمن ۴, دوشنبه

شب امتحان


 هر چقدر ورق می زنم این جزوه را،
بیشتر می دوی جلوی چشمم، انگار وسط بازی گرگم به هوایت از تمام این صفحات رد می شوی!

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه

لبخند بزن! (لطفاً)

لبخند که نمی زنی، می شوی مثل خورشید زمستان
هنوز حیات بخشی اما
گرم نمی کنی این دل را دلبرک!

معتاد می شویم

اولین نخ سیگار رو نیم ساعت پیش کشیدم، چیز افتضاحی بود!
بعد نوشت: بعد از تمایل شدید به کشیدن نخ دوم می فهمم که آدم ها چقدر به چیز های افتضاح زود معتاد میشن!

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

۱۳۸۹ دی ۲۸, سه‌شنبه

خدا، موجودی که هرگز روی سنگفرش راه نمی رود

درگیریم با هم، من و خدایم
نیمی از وضعیت امروزم را وابسته به کردار خودم می دانم، نیم دیگر را وابسته به اراده ی محض او...
و هنوز تصمیم نگرفته ام که نیمه ی پر را برای خودم بردارم یا نیمه ی خالی.

۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

برف ها هم آب می شوند

بتاب،
می بینی که زودتر از برف ها این سنگفرش آب می شود.

اینجا خوابگاه است!

خوابگاه جایی است که به جای قدم زدن ۲ نفره زیر برف، ساعت ۲ نیمه شب با ۴ هم جنس در برف غلط می خورید...

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

۱۳۸۹ دی ۲۵, شنبه

چیزی به عنوان خاطره

556 کامنت تایید نشده، موند برای قلبم 
از صفحه ای که باز است هنوز...

كجا ميري؟

آرام آرام دور مي شوي،‌ عزيزم...
و اين سنگفرش ها بر خلاف همه به جاي اينكه رفتنت را به تماشا بنشينند، گوش سپرده اند به صداي قدم هايت...

۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

سنگفرش(1)

سنگفرش که باشی، گذشتنشان از تو عذاب وجدانی در پی ندارد...

۱۳۸۹ دی ۲۳, پنجشنبه

دنیا از زیر پاهات...

این سنگفرش ها منتظرند،
منتظر آن عابر برهنه ای که بی صدا قدم بر می دارد
بعد نوشت: حرفی از برهنگی پا و ... نبود!!! حرف از آن عابر برهنه ای بود که می آید، برهنه بودنش هم به این سنگفرش ها اجازه می دهد قدم هایش را ببوسند، پا برهنگی برای آن هایی است که روی سنگفرش ها می ایستند...

۱۳۸۹ دی ۲۲, چهارشنبه

بچه بازی

چه طور بازی هایمان شبیه بچه ها باشند،
قهر کردن هایمان شبیه بزرگتر ها؟؟

نیمه ی خالی لیوان نباش!

هفته ای که گذشت واقعا عجیب بود...
کسی که بیشتر از همه دوستش داشتم چه کرد با دلم، و کسانی که همیشه جلوی چشمم بودن و من انگار نمی دیدمشون ...
شیرینی خاطرات این همه آدم رو به خاطر یه نفر تلخ کردن کار خوبی نیس! 
پس فعلا شادیم :)

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

سر و ته قصه

قصه های اینجا بر عکس اند،
اول کلاغ هایی که به خانه شان نرسیده اند هم را می بینند و در نهایت قصه به یکی بود و یکی نبود ختم می شود.