۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

دلتنگی های سنگی

بعضیا دلشون می خواد وقتی پیر شدن معروف باشن. همه بشناسنشون. بگن فلانی بود که چه می دونم فلان شرکت بزرگ رو داشت، یا استاد فلان داشنگاه بود یا ...
وقتی من فکر می کنم به اینکه وقتی پیر شدم و زشت، قراره با چی منو به یاد بیارن، می بینم ترجیح میدم به جای یک مشت خزعبلات ریاضی و ... منو به شکل گل فروشی که گل شب عروسی دو نفر کارش بوده به یاد بیارن.
یه چیزی شبیه این رو بیشتر دوست دارم.
پ.ن: اینا دلتنگی نبود. دلتنگی اینه که یه دنیا حرف تو دلت جمع شده باشه، بعد طرف ازت خواسته باشه که هیچی نگی. کم کم باد می کنی و بوووووم!
اینو گفتم که اگه این روزا صدای بووووووم شنیدین زیاد تعجب نکنین.

۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

حوایِ آدمِ دلِ من

سیب ها روی درخت های این سرزمین گندیدند،
کم کم باید بیایی حوا

۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

ضرورت

ضرورت چیزی است که هرگز اتفاق نمی افتد،
اگر تو نخواهی...

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

شعر شاعر معاصر

والغزل و ما یشعرون!
پ.ن: منو باش چه امیدی داشتم بهش!
بعدنوشت: معنی ساده ای داره، قسم به غزل و آنچه می سرایند.

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

بین من و تو

کاش بین من و تو واقعاً هیچ چیزی نبود،
این همه فاصله بد جوری تو چشم می زنه...
پ.ن: احتمالا یه مدت درافت هایی که می نویسم از پست هام بیشتر بشه، رسما دارم پارانویید میشم!
پ.ن تر: بلاگ اسپات را خدا آزاد کرد!

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

همه مثل تو شده اند، از وقتی مثل همیشه نیستی...

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

Blue valentine

Dean: I feel like men are more romantic than women. When we get married we marry, like, one girl, ’cause we’re resistant the whole way until we meet one girl and we think I’d be an idiot if I didn’t marry this girl she’s so great. But it seems like girls get to a place where they just kinda pick the best option… ‘Oh he’s got a good job.’ I mean they spend their whole life looking for Prince Charming and then they marry the guy who’s got a good job and is gonna stick around.

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

دنبال لب های سنگفرش می گردید؟ نگاه کنید به جای پای "تو"، خوب نگاه کنید...

۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه

باغبان

خدا، باغبان خوبی است
تو را کاشته درست وسط سینه ام
من، گلدان خوبی نیستم
تو انگار دنبال گلدان دیگری می گردی
پ.ن: دست خودم نیست شاید، سنگفرش که گلدان نمی شود!

۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه

آبی آسمانی

شنا بلد نبودم، 
غرق شدم در آبی آسمانی لباسی که پوشیده بودی...

۱۳۸۹ بهمن ۱۴, پنجشنبه

پیرمرد

  واقعا عجیب بود، ولی تو خونه اش احساس راحتی می کردم، انگار خونه ی بابام بود!

یک شروع پیر

نمی دونم چرا، ولی پای این پیرمرد هم داره توی نوشته هام پیدا میشه...

۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه

جای خالیت عجیب سرد است!

دنیا، خیلی کوچکتر از این حرف هاست، که جای خالی تو را پر کند...

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

یک اعتراف تلخ

چند روزی هست که به این نتیجه رسیدم، 
من همه چیز رو تباه کردم. تمام چیزی که ازش به عنوان زندگی یاد میشه، تمام چیزی که مردم به عنوان عشق می شناسن...
احساس خلاء می کنم. یک جای خالی بزرگ توی این زندگی لعنتیه، شبیه یه سیاه چاله داره همه چیز رو می بلعه...
هر چقدر بیشتر به "تو" فکر می کنم، بیشتر دست نیافتنی میشه. گاهی فکر می کنم اگه یه روز به "تو" برسم و بازم این احساس خلاء وجودمو پر کنه (که احتمالش کم نیست) چی؟
احساس می کنم خیلی چیزها این وسط نیاز دارم، خیلی چیزا...
اما هیچ کدومش اینجا نیست.