۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

یک اعتراف تلخ

چند روزی هست که به این نتیجه رسیدم، 
من همه چیز رو تباه کردم. تمام چیزی که ازش به عنوان زندگی یاد میشه، تمام چیزی که مردم به عنوان عشق می شناسن...
احساس خلاء می کنم. یک جای خالی بزرگ توی این زندگی لعنتیه، شبیه یه سیاه چاله داره همه چیز رو می بلعه...
هر چقدر بیشتر به "تو" فکر می کنم، بیشتر دست نیافتنی میشه. گاهی فکر می کنم اگه یه روز به "تو" برسم و بازم این احساس خلاء وجودمو پر کنه (که احتمالش کم نیست) چی؟
احساس می کنم خیلی چیزها این وسط نیاز دارم، خیلی چیزا...
اما هیچ کدومش اینجا نیست.

0 رد پا: