۱۳۸۹ اسفند ۸, یکشنبه

دلتنگی های سنگی

بعضیا دلشون می خواد وقتی پیر شدن معروف باشن. همه بشناسنشون. بگن فلانی بود که چه می دونم فلان شرکت بزرگ رو داشت، یا استاد فلان داشنگاه بود یا ...
وقتی من فکر می کنم به اینکه وقتی پیر شدم و زشت، قراره با چی منو به یاد بیارن، می بینم ترجیح میدم به جای یک مشت خزعبلات ریاضی و ... منو به شکل گل فروشی که گل شب عروسی دو نفر کارش بوده به یاد بیارن.
یه چیزی شبیه این رو بیشتر دوست دارم.
پ.ن: اینا دلتنگی نبود. دلتنگی اینه که یه دنیا حرف تو دلت جمع شده باشه، بعد طرف ازت خواسته باشه که هیچی نگی. کم کم باد می کنی و بوووووم!
اینو گفتم که اگه این روزا صدای بووووووم شنیدین زیاد تعجب نکنین.

1 رد پا:

fariba گفت...

همین روزا منم ....بووووووووووووم