۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

من و لینکین پارک

مردم دنیا دو دسته ان، یا لینکین پارک دوست دارن، یا لینکین پارک گوش ندادن!

از تو نوشتن

همه ی قول و قرارها به هم می ریزه وقتی چشمم به عکست میفته، بد جور...
پ.ن: این مه که می نویسن اشتباهه، درستشو تو می دونی.

نخ دوم، سکانس دوم

دیشب نخ دوم هم کشیدم، ولی هم چنان احساس می کنم که معتاد نشدم، شاید به زودی تصمیم بگیرم که واقعا می خوام سیگاری بشم یا نه!

۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سه‌شنبه

نخ دوم

در نهایت یه روز سیگاری میشم، به محض کشیدن نخ دوم...

ابرا و بارونا

ابرا پسرن، تمام قطرات بارون دختر،
این البته فقط یه نظر شخصیه اما خب، من برای خودم دلیل دارم.
ابرا پسرن، شیطون و بازیگوشن، یه جا نمی تونن وایسن.
بارونا دخترن، نازن.
ابرا پسرن، اگه نباشن خیلی زود گرمت میشه
بارونا دخترن، میان تا خیس بشی
ابرا پسرن، وقتایی که زیاد باشن می ترسی
بارونا دخترن، وقتایی که زیاد باشن افسرده میشی
ابرا پسرن میشن اون شکلی که می بینیشون
بارونا دخترن، هر رنگی که دوست نداشته باشن رو می شورن
ابرا پسرن، رنگ دارن
بارونا دخترن، صدا دارن
ابرا پسرن، سفیدشون خوبه
بارونا دخترن، نم نمشون خوبه
ابرا پسرن، بارونا ابرا درس میشن
بارونا دخترن، ابرا از بارونا درس میشن

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

به مناسبت تمیز کردن اتاق بعد از حدود 4 ماه

بدینوسیله مراتب تاثر و ناراحتی خودم از به فنا رفتن چند تَن باکتری -که در اتاق با ما همزیستی مسالمت آمیز داشتن- را اعلام می کنم!

۱۳۸۹ اسفند ۱۹, پنجشنبه

once again: 500 days of Summer

بازم نشستم این فیلم رو دیدم، یه جورایی هر وقت دلم می گیره یاد این فیلم میفتم. فیلم جالبیه، جایی که انسان ها می خوان دوباره از معانی به کلمات برسن. از کلمات فرار می کنن، چون فکر می کنن این کلمات معنی لازم رو نمی رسونن، غافل از اینکه این آدما هستن که خودشون و احساسشون رو یکتا می بینن.
پ.ن: فکر می کنم اگه بین من و تو اتفاقی بیفته دقیقاً اتفاقیه که تو این فیلم افتاد.
پ.ن: این تفکر هم بدبینانه است هم منو داغون می کنه.

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

قانون بقای دمپایی

مقدمه: وقتی رسیدیم خوابگاه یه قانونی به نام قانون بقای دمپایی که می گفت: در خوابگاه دمپایی ها نه به وجود میان نه از بین می رن، بلکه از اتاقی به اتاق دیگر منتقل می شن. وقتی اینو شنیدم گفتم هه هه چه خنده دار. بعد از 5 ترم نتیجه گرفتم که این قانون خیلی ساده است، باید ورژن کاملشو خودم بنویسم:

در خوابگاه دمپایی هم هم به وجود میان، هم از بین میرن، هم از اتاقی به اتاق دیگه منتقل میشن. در این بین لنگه های راست به لنگه های چپ تبدیل می شن و تا به امروز مشاهده نشده که عکس این قضیه اتفاق بیفته!

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

۱۳۸۹ اسفند ۱۵, یکشنبه

داستان از دید سوم شخص

در قصه ی آدم و حوا و سیب،
خدا از همه غریب تر است،
همان که بعد از رفتن آدم و حوا تنها شد.

هفت سين امسال

هفت سين سه نفره،‌ چيزي نيست كه در خانواده من قابل تصور باشه...

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

طلا و مس

وقتی دلت گرفته باشه، شاید بتونی یه چند تا قطره اشک اون وسطا از چشمات صادر کنی.

۱۳۸۹ اسفند ۱۰, سه‌شنبه

این حافظه ی لعنتی

عطرت بدجوری تو یادم مونده...
بوی غریبگی بد جور اذیتم می کنه از اون به بعد

باران، باران، باران

این باران هم دل آزار میشه،
وقتی تو اون بیرون بدون چتر باشی...