۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه

آهـــ

انقد که دلم گرفته، دلم می خواد برش دارم بزارم یه گوشه، یه دو سه سال بگذره، بعد برگردم گرد و خاکو از روش فوت کنم، اون روزی که دیگه دیدن اسمت این قدر منو به هم نریزه!

پـ.ن: حالا فردا یا پس فردا، واسه من توفیری نداره، مهم اینه که می خوام برم مهمونی، ولی دلم گرفته، مثه اون بچگیا که بهونه می گرفتم تا نازمو بکشن ببرن مهمونی. حالا ولی یه فرق داره، مهمونی رو پایه ام، دلم می خواد برم بشینم دُرُس پیش صابخونه...

۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

زهیر 1


زهیر نام کتابی از پائولو کوئلیو است. تنها کتابی است که از این نویسنده خوانده­ ام، بنابراین توضیحی ندارم در مورد نویسنده اش بدهم. کتاب را کسی به من توصیه نکرده بود اما از خواندنش بسیار راضی­ ام. خیلی ساده، بازمانده­ ای بود از ساکنان قبلی یکی از اتاق­ های خوابگاه و به دلیل تمام شدن کتاب­ هایی که از نمایشگاه خریده بودم تصمیم گرفتم بخوانمش.
قصه، قصه­ ی نویسنده­ ای شهیر است که کارش را با ترانه نویسی آغاز کرده و بعد نویسنده شده­ است. در هر دو بخش اقبال خوبی داشته، زندگی بسیار عالی در نظر بسیاری از مردم این روزگار- و پول و همسر خوبی که عاشقش باشد و ... تا اینکه همسرش ترکش می­ کند. نویسنده­ ای که همه­ ی زندگی­ اش را بر پایه­ ی آزادی بنا نهاده و آزادی را این جور تعریف می­ کند: "آزادی بی­ تعهدی نیست، آزادی توانایی انتخاب، و تعهد به آن انتخاب است." به نظر من و شاید خیلی­ های دیگر این حرف­ ها در واقع نظر نویسنده­ ی اصلی کتاب است. نویسنده­ ی متروک قصه چندان نشانی از تعهد به ازدواج ندارد!
ناگهان در می یابد که همسرش تمام فضای ذهنش را پر کرده و عنوان زهیر که به نظر می­ رسد باید طبق مقدمه­ ی کتاب ظهیر باشد!- از همین­ جا نشئات گرفته است. بقیه­ ی قصه به مرور گذشته­ ی نویسنده و تلاشش برای بازگرداندن همسرش می پردازد. مسلماً مسیری که کوئلیو به نویسنده­ ی کتاب تحمیل می­ کند تا برای رسیدن به همسرش طی کند مسیری از جنس مسیر­های هر روزه نخواهد بود. افراد عادی کمکی به وی نخواهند کرد. آدم­ هایی که به وی کمک می­ کنند مسیر را بیابد باید نگرشی عمیق­ تر به مفاهیم زندگی مدرن نویسنده داشته باشند. این را در جای­ جای کتاب می­ توان دید. مثلاً جایی که کوئلیو در یک جلسه­ ی عجیب در یک رستوران مردمی را به تصویر می­ کشد که تصمیم دارند از دروغ­های عشقشان بگذرند تا حقیقت آن را دریابند یکی از حضار در جلسه در پی ارائه­ ی گزارشی از یک کارمند که از آمار ارتباطات بین کارمندان خبر می­دهد واکنش جالبی دارد: ”یکی از جوان­ هایی که لباسش باعث می­شود فکر کنی عضو یک گروه اوباش است، می­ گوید: وقتی پای آمار به میان می­آید، باید به آن احترام بگذاریم! ما همه به آمار اعتقاد داریم! آمار یعنی اینکه مادرم باید به پدرم خیانت کند، تقصیری هم ندارد، کارِ آمار است!“ این به چالش کشیدن­ های مسیر زندگی امروزی را که در کتاب به چشم می­ خورد دوست دارم.
یک جای دیگر نویسنده در مورد تنهایی می­نویسد، این هم به نظرم عقیده­ ی شخصی کوئلیوست که ظاهر شده است: ”بهتر است آدم گرسنه بماند تا تنها، چرا که وقتی تنهاییم، انگار دیگر بخشی از بشریت نیستیم، و منظورم نه تنهایی داوطلبانه، که تنهایی تحمیل شده است.“ در مورد این تنهایی نوشتم، در پست­های قبلی.
کتاب را آرش حجازی مترجم تخصصی آثار کوئلیو ترجمه کرده و نشر کاروان آن را به چاپ رسانده است. در اینجا بد نیست اشاره­ ای به کار ارزشمند آقای حجازی هم بکنم که در ترجمه­ ی این اثر دقت خوبی به خرج داده و آن واژه­ نامه­ ی کوچکش در آخر کتاب واقعاً برای امثال من لازم است.

زهیر 2

در مورد نوشتن یک کتاب، شاید عقیده­ ی خیلی­ ها باشد که نویسنده کتاب را نمی­ نویسد، این کتاب است که قلم نویسنده را انتخاب می­ کند و خودش را به دنیای بیرون عرضه می­کند. کتاب است که تصمیم می­ گیرد کی و کجا و به چه صورت نوشته شود.
در واقع تا به حال کتابی ننوشته­ ام، قضاوت مورد قبل را هم به عهده­ ی نویسنده­ ها می­ گذارم. پائولو کوئلیو را تنها می­ گذارم تا خودش به این نتیجه برسد که آنچه که در زهیر نوشته درست بود یا نه؟
مسئله­ ی من از دیدگاه یک خواننده، این بود که این کتاب من را انتخاب کرد تا بخوانمش، انتخاب کرد تا خوانده شود. در موقعیتی که همه چیز خوب پیش می­ رفت انتخاب شدم و همه چیز از هم پاشید. کتاب­ ها طوفان کاترینا نیستند، این را قبول دارم، نمی­ توانند یک زندگی مستحکم، یک ذهنیت با دوام را خراب کنند، اما باور کنید قدرت یک تلنگر برای بر هم ریختن یک ذهن آشفته را به خوبی دارند.
در  واقع این کتاب من را به فکر کردن وادار کرد، به اینکه در مورد نحوه­ ی زندگی پوچ خودم فکر کنم، درست مثل آن نویسنده، تصمیم بگیرم تا آن را دوباره از نو بسازم، درست مثل آن نویسنده، اما در نهایت چیزی که من می­خواستم و احتمالاً خود کوئلیو در نظر داشت- این نبود که من هم دقیقاً زندگی­ ام را مشابه آن نویسنده بسازم که من این طرف دنیا حداقل در ذهنم ارزش هایی بسیار متفاوت دارم. این مشکل بزرگی بود. اینکه در فضا رها شوی و ندانی دقیقاً چه باید بکنی. واقعیت وحشتناکی است. انسان از تمام مجهولات به صورت فطری می­ترسد. و من با خواندن کتاب فهمیدم که چقدر از خودم می­ترسم. این­ها واقعیت­ های وحشتناکی هستند و امیدوارم بتوانم از پسشان بر بیایم. شناختن مسیر درست شاید آن قدر­ها هم سخت نباشد اما مطمئن شده­ ام که پیمودنش دشواری­ های خاص خودش را دارد. با شرف بودن انتخاب کردن را می­ طلبد، اینکه انتخاب کنی کار­ها را بر مبنای توانایی­ ات انجام ندهی. تصمیم بگیری معیاری غیر از خودت برای انتخاب­ هایت داشته­ باشی. این­ ها دشوار است. شاید چون همه­ اش نیاز دارد به یک انگیزه­ ی قوی، به یک شناخت کامل که من ندارم!
در این بین فهمیدم که برای خیلی چیز­ها هنوز آمادگی ندارم. آمادگی ندارم مسئولیتی قبول کنم، شاید چون علاقه­ ای به انجام مسئولیت­ ها ندارم. زیر بار تعهد نرفتن، بهتر از زیر تعهد شانه خالی کردن بود و من این را انتخاب کردم.
من هم زهیر خودم را شناختم، اما به این نتیجه رسیدم که نیازی ندارم به اینکه دنبالش بروم تا دیگر زهیر من نباشد. بر عکس نویسنده­ ی داستان کوئلیو من از عشق ورزیدن به زهیری که تمام لحظاتم را گاهی پر می­کند لذت می­برم. مسلماً به اینکه روزی با بودن در کنار فرد دیگری خوشبخت می­ شود فکر خوشایندی نیست، به این­ ها مسلماً فکر نمی­ کنم اما به شاد بودنش فکر می­ کنم. به لبخندش فکر می­ کنم و لذت می­ برم. تصمیم گرفتم تا زهیرم را مثل یک گل مصنوعی در یک گلخانه نگه دارم تا اینکه به دنبالش بروم و تمام احساسم را طی چند سال زندگی زمینی نابود کنم. احمقانه باشد یا نه این تصمیم را گرفتم.

آره عمو جون!

این مردم شاید خواب باشن، ولی احمق نیستن!

۱۳۹۰ مرداد ۶, پنجشنبه

تنهایی

اونی که نتونه با آدما ارتباط برقرار کنه تنها نیس،
اونی که نخواد با آدما ارتباط برقرار کنه خیلی تنها نیس،
اما بیچاره اونی که بخواد با آدما ارتباط برقرار کنه، ولی هر کاری کنه بقیه نفهمن چی داره میگه...

۱۳۹۰ تیر ۳۱, جمعه

چند سال دیگه، یه همچین روزی

من یادم رفت شما یادتو باشه،
همسرم آزاده هر وقت دلش خواست منو ترک کنه.
با نفر اول تفاهم داشتم، هر دومون تقریباً به یه اندازه همو دوست داشتیم. یکی دو سالی میشه ازش خبری نیس.
نفر دوم بی اندازه منو می خواست، الان از اونم خبری نیس.
نفر سوم رو بی اندازه می خواستم، خب، زوری که نیس.

پ.ن: دیگه حالتی نمونده که امتحان بشه، به جز اونی که نه من دوسش داشته باشم نه اون منو!

۱۳۹۰ تیر ۱۳, دوشنبه

مترو

با تجربه هاشان همان قطار اول همه را هل می دهند و سوار می شوند.
معمولی هاشان هم سر قطار دوم به همین نتیجه می رسند.
خوب هاشان سر قطار ششم هفتم می ایستند جلوی در و منتظر می شوند کسی هلشان دهد تا سوار شوند.