زهیر نام
کتابی از پائولو کوئلیو است. تنها کتابی است که از این نویسنده خوانده ام،
بنابراین توضیحی ندارم در مورد نویسنده اش بدهم. کتاب را کسی به من توصیه نکرده بود
اما از خواندنش بسیار راضی ام. خیلی ساده، بازمانده ای بود از ساکنان قبلی یکی از
اتاق های خوابگاه و به دلیل تمام شدن کتاب هایی که از نمایشگاه خریده بودم تصمیم
گرفتم بخوانمش.
قصه،
قصه ی نویسنده ای شهیر است که کارش را با ترانه نویسی آغاز کرده و بعد نویسنده شده است.
در هر دو بخش اقبال خوبی داشته، زندگی بسیار عالی –در نظر بسیاری از
مردم این روزگار- و پول و همسر خوبی که عاشقش باشد و ... تا اینکه همسرش ترکش می کند.
نویسنده ای که همه ی زندگی اش را بر پایه ی آزادی بنا نهاده و آزادی را این جور
تعریف می کند: "آزادی بی تعهدی نیست، آزادی توانایی انتخاب، و تعهد به آن انتخاب است."
به نظر من و شاید خیلی های دیگر این حرف ها در واقع نظر نویسنده ی اصلی کتاب است.
نویسنده ی متروک قصه چندان نشانی از تعهد به ازدواج ندارد!
ناگهان
در می یابد که همسرش تمام فضای ذهنش را پر کرده و عنوان زهیر –که به نظر می رسد
باید طبق مقدمه ی کتاب ظهیر باشد!- از همین جا نشئات گرفته است. بقیه ی قصه به
مرور گذشته ی نویسنده و تلاشش برای بازگرداندن همسرش می پردازد. مسلماً مسیری که
کوئلیو به نویسنده ی کتاب تحمیل می کند تا برای رسیدن به همسرش طی کند مسیری از
جنس مسیرهای هر روزه نخواهد بود. افراد عادی کمکی به وی نخواهند کرد. آدم هایی که
به وی کمک می کنند مسیر را بیابد باید نگرشی عمیق تر به مفاهیم زندگی مدرن نویسنده
داشته باشند. این را در جای جای کتاب می توان دید. مثلاً جایی که کوئلیو در یک
جلسه ی عجیب در یک رستوران مردمی را به تصویر می کشد که تصمیم دارند از دروغهای
عشقشان بگذرند تا حقیقت آن را دریابند یکی از حضار در جلسه در پی ارائه ی گزارشی
از یک کارمند که از آمار ارتباطات بین کارمندان خبر میدهد واکنش جالبی دارد: ”یکی
از جوان هایی که لباسش باعث میشود فکر کنی عضو یک گروه اوباش است، می گوید: وقتی
پای آمار به میان میآید، باید به آن احترام بگذاریم! ما همه به آمار اعتقاد
داریم! آمار یعنی اینکه مادرم باید به پدرم خیانت کند، تقصیری هم ندارد، کارِ آمار
است!“ این به چالش کشیدن های مسیر زندگی امروزی را که در کتاب به چشم می خورد دوست
دارم.
یک جای
دیگر نویسنده در مورد تنهایی مینویسد، این هم به نظرم عقیده ی شخصی کوئلیوست که
ظاهر شده است: ”بهتر است آدم گرسنه بماند تا تنها، چرا که وقتی تنهاییم، انگار
دیگر بخشی از بشریت نیستیم، و منظورم نه تنهایی داوطلبانه، که تنهایی تحمیل شده است.“
در مورد این تنهایی نوشتم، در پستهای قبلی.
کتاب را
آرش حجازی مترجم تخصصی آثار کوئلیو ترجمه کرده و نشر کاروان آن را به چاپ رسانده
است. در اینجا بد نیست اشاره ای به کار ارزشمند آقای حجازی هم بکنم که در ترجمه ی
این اثر دقت خوبی به خرج داده و آن واژه نامه ی کوچکش در آخر کتاب واقعاً برای امثال
من لازم است.
1 رد پا:
كلا نويسنده ي خوبيه
چند تا از كتاباشو خوندم ولي اينو نخوندم
ورونيكا تصميم ميگيرد بميرد شو خيلي دوست داشتم!
ارسال یک نظر