۱۳۹۰ مرداد ۷, جمعه

زهیر 2

در مورد نوشتن یک کتاب، شاید عقیده­ ی خیلی­ ها باشد که نویسنده کتاب را نمی­ نویسد، این کتاب است که قلم نویسنده را انتخاب می­ کند و خودش را به دنیای بیرون عرضه می­کند. کتاب است که تصمیم می­ گیرد کی و کجا و به چه صورت نوشته شود.
در واقع تا به حال کتابی ننوشته­ ام، قضاوت مورد قبل را هم به عهده­ ی نویسنده­ ها می­ گذارم. پائولو کوئلیو را تنها می­ گذارم تا خودش به این نتیجه برسد که آنچه که در زهیر نوشته درست بود یا نه؟
مسئله­ ی من از دیدگاه یک خواننده، این بود که این کتاب من را انتخاب کرد تا بخوانمش، انتخاب کرد تا خوانده شود. در موقعیتی که همه چیز خوب پیش می­ رفت انتخاب شدم و همه چیز از هم پاشید. کتاب­ ها طوفان کاترینا نیستند، این را قبول دارم، نمی­ توانند یک زندگی مستحکم، یک ذهنیت با دوام را خراب کنند، اما باور کنید قدرت یک تلنگر برای بر هم ریختن یک ذهن آشفته را به خوبی دارند.
در  واقع این کتاب من را به فکر کردن وادار کرد، به اینکه در مورد نحوه­ ی زندگی پوچ خودم فکر کنم، درست مثل آن نویسنده، تصمیم بگیرم تا آن را دوباره از نو بسازم، درست مثل آن نویسنده، اما در نهایت چیزی که من می­خواستم و احتمالاً خود کوئلیو در نظر داشت- این نبود که من هم دقیقاً زندگی­ ام را مشابه آن نویسنده بسازم که من این طرف دنیا حداقل در ذهنم ارزش هایی بسیار متفاوت دارم. این مشکل بزرگی بود. اینکه در فضا رها شوی و ندانی دقیقاً چه باید بکنی. واقعیت وحشتناکی است. انسان از تمام مجهولات به صورت فطری می­ترسد. و من با خواندن کتاب فهمیدم که چقدر از خودم می­ترسم. این­ها واقعیت­ های وحشتناکی هستند و امیدوارم بتوانم از پسشان بر بیایم. شناختن مسیر درست شاید آن قدر­ها هم سخت نباشد اما مطمئن شده­ ام که پیمودنش دشواری­ های خاص خودش را دارد. با شرف بودن انتخاب کردن را می­ طلبد، اینکه انتخاب کنی کار­ها را بر مبنای توانایی­ ات انجام ندهی. تصمیم بگیری معیاری غیر از خودت برای انتخاب­ هایت داشته­ باشی. این­ ها دشوار است. شاید چون همه­ اش نیاز دارد به یک انگیزه­ ی قوی، به یک شناخت کامل که من ندارم!
در این بین فهمیدم که برای خیلی چیز­ها هنوز آمادگی ندارم. آمادگی ندارم مسئولیتی قبول کنم، شاید چون علاقه­ ای به انجام مسئولیت­ ها ندارم. زیر بار تعهد نرفتن، بهتر از زیر تعهد شانه خالی کردن بود و من این را انتخاب کردم.
من هم زهیر خودم را شناختم، اما به این نتیجه رسیدم که نیازی ندارم به اینکه دنبالش بروم تا دیگر زهیر من نباشد. بر عکس نویسنده­ ی داستان کوئلیو من از عشق ورزیدن به زهیری که تمام لحظاتم را گاهی پر می­کند لذت می­برم. مسلماً به اینکه روزی با بودن در کنار فرد دیگری خوشبخت می­ شود فکر خوشایندی نیست، به این­ ها مسلماً فکر نمی­ کنم اما به شاد بودنش فکر می­ کنم. به لبخندش فکر می­ کنم و لذت می­ برم. تصمیم گرفتم تا زهیرم را مثل یک گل مصنوعی در یک گلخانه نگه دارم تا اینکه به دنبالش بروم و تمام احساسم را طی چند سال زندگی زمینی نابود کنم. احمقانه باشد یا نه این تصمیم را گرفتم.

1 رد پا:

rainbow گفت...

چه تصميم جالبي!