۱۳۹۰ شهریور ۷, دوشنبه

نوستالژی؟ ای کاش... (۲)

نمی‌دونم چیا رو،
فقط می‌دونم حاضرم خیلی چیزا رو بدم تا یه بار دیگه 
صبح مادرم تو حیاط از خواب بیدارم کنه،
گل‌محمّدی‌های باغچه رو بو کنیم و صلوات بفرستیم...

۱۳۹۰ شهریور ۱, سه‌شنبه

نوستالژی؟ کاش...

کاش یک روزی را در خاطرم داشتم که بودی...
این جوری خیلی غریبانه است دوری‌ات

۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه

"وقتی ایدئولوژیها تغییر می کنند" یا "ردپای رقیب"

تا قبل از این فکر می کردم هیچ احساس خاصی نباید نسبت به رقیبم داشته باشم. البته الان هم چندان احساس خاصی نسبت به رقیبم ندارم. راستش را بخواهید اگر همین الان که از پله ها بالا می روم ببینمش احتمالا لبخندی هم نثارش می کنم. اما از وقتی شناختمش یک حس غمگین بودن خاصی پیدا کردم.
البته غمگین که تقریبا همیشه ی خدا به صورت مازوخیستی هستم. اما این حس هم یک جورایی خاص است. نه اینکه اعتقاد داشته باشم از طرف چیزی کم ندارم یا فلان. اتفاقا خوب که فکر می کنم هزار و یک نکته (حالا شاید دو سه تا، فرقی نمی کند) پیدا می کنم که چرا باید رقیب من باشد اما همه ی اینها در مقابل بعضی مسئله های دیگر کوچک و مسخره به نظر می رسند.
از یک طرف سعی می کنم ذهنم را به چیزهای دیگری (غیر از مشغله های دو سه سال اخیر زندگی ام که اغلب جنس مخالف بوده) مشغول کنم تا از مد فکری گند قبلی بیرون بیایم و از طرف دیگر این خود باعث یک نوع درگیری های ماورایی در ذهنم شده است. ته مایه های مذهبی ذهنم (که به سبب خانواده همیشه وجود داشته اند) شروع کرده اند به پر رنگ شدن و یک چالش عجیب در من ایجاد کرده اند. در صورتی که سر این دوراهی تصمیم بگیرم یا باید رسما مرتد بشوم یا از فردا نیم متر ریش بگذارم و غیر از مادر و خواهرم با هیچ مونث دیگری صحبت نکنم. البته راه سومی هم این وسط هست که اسمش را از قدیم گذاشته اند کوچه ی علی چپ. اینکه کلا همه ی این تفکرات را به تخمم هم حساب نکنم و مثل باقی این ملت سعی کنم یک دین من در آوردی برای خودم دست و پا کنم که هر چیزی که دلم بخواهد را جایز بشمرد و هر چیزی که از آن بدم بیاید را حرام.

اندک تفاوت من و این مردم

به مقدس بودن اعتقاداتم ایمان دارم، اما نه به خاطر اینکه "باید" مقدس باشند،
به خاطر اینکه مقدس "هستند".

۱۳۹۰ مرداد ۲۳, یکشنبه

یادش به خیر

هر از چند گاهی بهش بگویید یادش به خیر،
بعد که پرسید یاد چه چیزی؟ ازش بخواهید همه ی آن خاطراتی که می توان برایشان گفت یادش به خیر را در ذهنش مرور کند.
بازی جالبی می شود.

تناسخ

تجربه نشون داده که همه ی پایان های زندگیم، حداقل برای یک بار هم که شده دوباره از نو شروع میشن،
شاید با یه دوره ی زمانی کوتاه تر
و باز هم به همون شکل اول تموم میشن
این بار اما 
اون قدر جرئت ندارم که منتظر باشم این پایان دوباره شروع بشه، سخته

۱۳۹۰ مرداد ۱۶, یکشنبه

به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفید چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

شانه ی دلبری به سرت
چنگ زده ای به تنه ی خاطراتم
و یادت هر ثانیه 1432 بار به من سر می زند
پـ.نـ: کاش سلیمان بودم...

۱۳۹۰ مرداد ۱۴, جمعه

آره عمو جون!

رسمه که بچه ها نمره شون کمتر از اون چیزی بشه که انتظارشو دارن، فکر می کنن واسش زحمت کشیدن، حقشونه، ناراحت میشن، صداشون در میاد، خب حقم دارن، منم همین طوریم.
اما ندیدم یه نفر باشه که اعتراض کنه بگه این چه آز دیتابیسی بود که ما پاس کردیم؟ همه هم شدن 18-19. هیشکی نیس که بگه بابا این چه نمره ایه؟ از کجا اومده؟
خودمو میگم، خداییش قبل اینکه پاس کنم یه کمی بیشتر از دیتابیس بلد بودم تا بعدش، تو این یه ترم یه چیزایی یادم رفت.

۱۳۹۰ مرداد ۱۳, پنجشنبه