تا قبل از این فکر می کردم هیچ احساس خاصی نباید نسبت به رقیبم داشته باشم.
البته الان هم چندان احساس خاصی نسبت به رقیبم ندارم. راستش را بخواهید
اگر همین الان که از پله ها بالا می روم ببینمش احتمالا لبخندی هم نثارش می
کنم. اما از وقتی شناختمش یک حس غمگین بودن خاصی پیدا کردم.
البته
غمگین که تقریبا همیشه ی خدا به صورت مازوخیستی هستم. اما این حس هم یک
جورایی خاص است. نه اینکه اعتقاد داشته باشم از طرف چیزی کم ندارم یا فلان.
اتفاقا خوب که فکر می کنم هزار و یک نکته (حالا شاید دو سه تا، فرقی نمی
کند) پیدا می کنم که چرا باید رقیب من باشد اما همه ی اینها در مقابل بعضی
مسئله های دیگر کوچک و مسخره به نظر می رسند.
از یک طرف سعی
می کنم ذهنم را به چیزهای دیگری (غیر از مشغله های دو سه سال اخیر زندگی
ام که اغلب جنس مخالف بوده) مشغول کنم تا از مد فکری گند قبلی بیرون بیایم و
از طرف دیگر این خود باعث یک نوع درگیری های ماورایی در ذهنم شده است. ته
مایه های مذهبی ذهنم (که به سبب خانواده همیشه وجود داشته اند) شروع کرده
اند به پر رنگ شدن و یک چالش عجیب در من ایجاد کرده اند. در صورتی که سر
این دوراهی تصمیم بگیرم یا باید رسما مرتد بشوم یا از فردا نیم متر ریش
بگذارم و غیر از مادر و خواهرم با هیچ مونث دیگری صحبت نکنم. البته راه
سومی هم این وسط هست که اسمش را از قدیم گذاشته اند کوچه ی علی چپ. اینکه
کلا همه ی این تفکرات را به تخمم هم حساب نکنم و مثل باقی این ملت سعی کنم
یک دین من در آوردی برای خودم دست و پا کنم که هر چیزی که دلم بخواهد را
جایز بشمرد و هر چیزی که از آن بدم بیاید را حرام.
3 رد پا:
احتمالا رقيبت هم همين فكرا رو در مورد تو مي كنه!
زياد خودتو در گير نكن
اون قدرها رقابتی باقی نمونده البته! طرف خیلی وقت پیش انتخاب خودش رو کرده، فقط زحمت کشد به من مستقیم نگفت.
عجب دردی...
ارسال یک نظر